تبليغاتX
مهربانانه های من برای تو

مهربانانه های من برای تو

یک رویای ناممکن در عین ممکن

تاحالا شده دلتان یک جای جدید بخواهد؟...یک جای جدید که دور از این شهرهای شلوغ و پر هیاهو باشد...جایی دور از بوغ و دود و ترافیک و سر و صدا...دلتان بخواهد همه چیز را بگذارید و بروید...

این حالتیست که الان به من دست داده!دوست دارم مدتی از این مکان دور شوم!دلم لک زده برای ۵ دقیقه خوابیدن زیر درخت بید و به صدای پرنده ها گوش کردن و شاید هم دلم لک زده برای ۵ دقیقه پا گذاشتن توی آب و از خنکی آن لذت بردن!دلم لک زده برای ۵ دقیقه روی شن های نرم ساحل راه رفتن و به صدای آواز دلنشین دریا گوش کردن!

همه ی این ها یعنی یک رویا!البته برای من رویا شده!از بس زمان طولانیست که تجربه شان نکردم برایم به شکل رویا در آمده!برای منی که همیشه یا درس دارم یا سرم با اتحادیه و کلاس و ...گرم است!

و صد البته که به حال خودم تاسف میخورم...

خصوصی نوشت:عزیزم تو نگران نباش!من هر جا که باشم دوست دارم با تو باشم!

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:9  توسط مینا  | 

خاطرات هم روزی...

  • دیروز شیراز باران آمد...یک باران ریز و نم نم و کوتاه مدت...خیلی کوتاه بود اما حُسنش این بود که من با استشمام بوی خاک خیس خورده غرق در خاطراتی شدم که از آن ها لذت می بردم...
  • من روی پشت بام بودم کلاه بافتنی پدر،سرم و پالتوی سورمه ای مادر تنم بود و تو نگران بودی من سرما بخورم...باران می آمد... ولی من آن هوا را دوست داشتم به تو گفتم نگران نباش...یادت هست؟تو آنروز کلی از رویاهایت برایم گفتی!...اتفاقا سرما هم خوردم ولی هیچ وقت به تو نگفتم...
  • یادم افتاد به آن وقتی که توی روز بارانی میخواستی پیشم بیایی و دمپایی پوشیده بودی و من دعوایت کردم که آخر آدم توی روز بارانی دمپایی می پوشد؟شب بعدش زنگ زدی:دارم زیر باران قدم می زنم و با کفش...
  • شیرینی خاطراتمان را هنوز حس می کنم...قول دادی که هیچ وقت نگذاری شیرینیشان از بین برود!هنوز هم سر قولت هستی؟...

پی نوشت:هیچ چیز عوض نمیشود...شاید روزی در پرتو عدل الهی حق همه مان گرفته شود...شاید که نه!حتما...و ما هنوز هم سبز هستیم و خواهیم بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:47  توسط مینا  | 

هیش!!!!!

این چند روزه حسابی حالمان گرفته شد و هی خواستیم بیاییم توی وبلاگ تخلیه ی روحی کنیم بلاگفا هم بدتر حالمان را گرفت و از خیر تخلیه ی روحی هم گذشتیم...

میدانید آخر سر به چه نتیجه ای رسیدیم؟اینکه تا مملکتی بدین گونه هست وضعیت هم همینطور خواهد بود!می گویند بروید مجلس خبرگان شکایت کنید!ای بابا!یکی می گوید مجلس خبرگان که بداند مجلس خبرگان با خودش همدست نیست!...ای بابا!بلا نسبت شما نقطه چین که نیستیم!...

خلاصه انقدر حال و احوالمان گرفته است که مهربانانه هم تبدیل شد به سیاستانه!اه اه!چه چیز مزخرفی!همش دروغ و دغل و تخلف و تقلب!بروید بابا شما هم با این انتخاباتتان!میزان رای ملت است!هههه!تا آنجا که ما ملاحظه کردیم میزان رای ملت نشد!شد چیز دیگری!...

به هر حال الشاهدُ هوَ حاکِم...

چه گوییم که دیگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:23  توسط مینا  | 

چرت پرت!

  • نشسته ام وسط یک اتاق نا مرتب و یک عالم کتاب و برگه ی پخش و پلا...حال و حوصله ی مرتب کردن ندارم...اتاق من همیشه همینطور است!قاطی پاتی و به هم ریخته!به قول مامان:شتر با بارش توی اتاق مینا گم می شود!بابایی هم بعضی وقت ها می گوید:اتاق مینا محکمه ی جن است!آنوقت به من برمیخورد!اتاق من با همه ی نامرتبی اش اصلا جایی برای محاکمه کردن جن نیست!تازه خیلی هم شاعرانه و قشنگ است!گلدان هم دارد!
    این ها همه مقدمه بود!میخواستم بگویم کلا حال و حوصله ندارم و مامان و بابا و مریم هم خانه نیستند و من هم تنها!خانه توی سکوت فرو رفته و یک لحظه فکر می کنم شده خانه ی جن وپری!بعد واقعا به مزخرف بودن اندیشه هایم پی می برم و فکر می کنم که بهتر است بلند شوم و بروم داخل حیاط تا یک کم هوا به مغزم بخورد!
    داخل حیاط که می روم با ذهن فعالم کشف می کنم که تاب بهترین مکان برای نشستن است!بعد می شینم روی تاب و سرم را بلند می کنم و به آسمان نگاه می کنم...

 

  • همینجور که دارم نگاه می کنم یکدفعه آسمان قرمز می شود!بعد که دقت می کنم می بینم یکدفعه قرمز نشد و از ساعت ۵:۳۰ تا حالا اینجا نشسته ام و دارم به تو فکر می کنم...آفتاب دارد غروب می کند...

نتیجه نهایی:همه ی این ها را گفتم که بگویم ۲ ساعت و ۵۰ دقیقه در اندیشه ی تو بودم...........

انتخاباتی:این را که می نویسم یادم می افتد به یک شعر سیاوش قمیشی:((شهر من!من به تو می اندشیم!نه به تنهایی ِ خویش...))با خودم می گویم:نه تنها شهر من بلکه کشور من،وطن عزیزم،اینک نیازمند قدم های سبز توست...میر ِ میران!...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 13:39  توسط مینا  | 

گلایه...

 

از تو گلایه دارم...

آخرش حرفت را به قیمت جانت تمام می کنی؟...

می گویی:((یعنی من بمیرم؟))

من واقعا منظورم این بود؟؟...

می گویی شوخی کردی!

همیشه در پس شوخی یک چیز جدی هست...

با این حرفم از این به بعد باید مراقب شوخی هایم باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:52  توسط مینا  | 

چه آسان...

  • تند تند آسفالت کوچه را زیر پایم میگذارم و جلو می روم!هیجان دارم!خوشحالم یا ناراحت؟نمیدانم...نه!مطمئنا خوشحالم!...
    گوشی موبایلم را در می آورم و شماره اش را میگیرم.جواب میدهد...می گویم دارم می آیم!بیا دم در!
    تپش قلبم هی تند و تند تر می شود...دارم نزدیک تر می شوم...
    کیسه ی امانتی اش در دستم است و آن را میان دستان عرق کرده ام فشار می دهم!خدایا!چرا اینطور شده ام!...
  • وارد کوچه شان می شوم.بارها و بارها از این کوچه عبور کرده ام و او مرا دیده است ولی این بار کوچه انگار رنگش عوض شده!این کوچه با من دوست بود!انگار حالا با من غریبه شده!عجیب است!
    جلوی در خانه شان می رسم.زنگ را فشار می دهم.صدایش از آیفون پخش می شود:((کیه؟))بیچاره قلبم!...دلم برایش میسوزد!دارد از جا کنده می شود!
  • صدای کشیده شدن دمپایی اش روی موزاییک حیاط می آید!تا دلم می آید باز تندتر بتپد در خانه شان باز می شود و ...چقدر چشم هایش توی روز خوش رنگند...یک لحظه تمام اضطراب و  نگرانی هایم فروکش می کنند...آرام سلام می کنم و او زیبا نگاهم می کند...امانتی اش را به دستش می دهم...تشکر می کند و من همین چند ثانیه انگار به مدت چند سال در دریای چشم هایش که هزاران نگفته و ناگفتنی دارد گم شدم....
  • از خانه شان دور می شوم.گوشی ام زنگ می خورد...صدای خوبش را گوش می کنم!دارد می گوید:((دیدی چه آسان بود؟...))
  • + نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:16  توسط مینا  | 

    این همه گل...

     

    نگاهم که می کنی

    بذر حرف های نگفته

    در دلم جوانه می زند

    و شعر می شود!

    می گویی با این همه گل

    چه کنم؟...

     

    + نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:6  توسط مینا  | 

    بدون شرح...

     

    + نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:9  توسط مینا 

    عزیزم!

    عزیزم!*دیر زمانیست که فکر می کنم همه چیز اینجا یک جور دیگر است...

                                                           به دیوار روبه رویم خیره می شوم...

                                                                                              عکست پیداست...*

    عزیزم!*دیرزمانیست که بدون موسیقی گوش کردن هم می توانم شاعرانه هایم را کامل کنم...

                                                                                         به کاغذ جلویم نگاه می کنم...

                                                                                             همه ی حس تو در آن پیداست...*

    عزیزم*دیر زمانیست که پنجره ی اتاقم جان گرفته است...     

                                                 هوای بیرون را تنفس می کنم...

                                                                                  بوی عطرت در آن شناور...*

    عزیزم!*دیر زمانیست که عاشق شده ام...

                                                به دلم.دستم.چشمم.نگاه می کنم...

                                                                          راستی!عاشق شده ام...*

                                                 

    + نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:11  توسط مینا  | 

    نیاز...

    داشتم فکر می کردم چقدر وسیله دور و اطراف من وجود دارد تا عشقت را از من بگیرد...انقدر وسیله هست که هر چه می شمارم تمام نمی شوند...آنقدر وسیله هستند تا چشمانی که وقتی با آن ها نگاهم می کنی مهربانی در آنها موج می زند را ازم بگیرند...تا لب هایی که وقتی لب هایم را با آن ها می بوسی همه ی بدی ها را فراموش می کنم را از من بگیرند...تا شانه هایی را که بهترین پناهگاهم هستند ازم بگیرند...تا دست هایی که وقتی دستان مرا با آن ها می گیری از گرمای ان گرمای زندگی می گیرم را از من بگیرند...تا آغوشتکه وقتی مرا در آن جا می دهی احساس امنیت می کنم را از من بگیرند...

    بله!خیلی وسیله هست و تو باید کمکم کنی...من نگران عشقمان هستم!من به چشمهایت،لب هایت،شانه هایت،دست هایت و آغوشت نیاز دارم...من به روح تو نیاز دارم...به قلبت و احساست نیاز دارم...من به تو نیاز دارم...تو باید کمکم کنی...

     

    + نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:27  توسط مینا  |